چشمانم باز است ٬ همه هستند
چشمانم را می بندم ٬ می گشایمش ٬ کسی نیست .
چشمانم را می بندم ٬ باز می گشایمش ٬ من هم نیستم .
اینجا کجاست ؟
از هر وجودی خالیست ٬ تنهایم ٬ تنهای تنها ٬ حتی در دوردست ها کسی نمی خواند مرا ٬ می ترسم . همه چیز در ژرفای خلأیی غرق است . یادم است زمانی چیزی بود ٬ چیزی بود که هیچ وقت با او آنقدر تنها نبودم . زمانی که بودم حتی وقتی حس می کردم تنها هستم کسی بود ( نامحسوس بود ٬ ولی بود . نامحسوس بود چون وقتی من بودم حسی نداشتم و امروز سراسر قلب هستم و آرامشی نیست ) ولی حالا چیزی نیست جز هیچ . این عذاب توصیف ناشدنی ست .
صدایی می شنوم ٬ می گویم :
- من کجایم ؟
- اینجا جهنم است .
- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ...
جهنم تنهایی مفرط است . عذاب یعنی این ٬ نه چیز دیگر .
پاورقی : پاتوقم ۲ ساله شد .
کدام کشور را دیده اید که تاریخ خود را اینگونه طرد کند . از چه چیز این تاریخ کهن و با شکوه ترسانند که این چنین می کنند . آیا می ترسند ارزش اسلام که با ارزش ترین است پایین آید . چرا باید دو تاریخ برای ایران معنا داشته باشد . تاریخ بعد از ورود اسلام فقط در همان لحظه ورود و تاریخ بعد از انقلاب فقط در همان لحظه پیروزی . این دو تاریخ طوری بیان می شود که انگار پشت سر هم نبوده اند و حالی وجود ندارد . چه ترسی احساس می کنند که در ۲۲ مرداد هیچ سالی در تلوزیون ملی ایران هیچ سخنی از آریوبرزن نیست ٬ در صورتی که در یونان برای هر ننه قمر تاریخی یادبودی ساخته اند. مگر اسطوره نمی خواهیم ٬ مگر غرور ملی نمی خواهیم ٬ مگر توریست نمی خواهیم . آیا با اشاره به این ارزش والای سیدالشهدا کم می شود ؟ چرا به این اشاره نمی کنند که زمانی که ایرانیان خداپرست بودند یونانیان و رومیان صد ها خدا داشتند . و حتی کار را خراب تر می کنند و در کتاب دینی دانش آموزان ایرانی ٬ ایران قبل از حمله اعراب را آتش پرست معرفی می کنند ( مگر ما بت پرستیم که دور کعبه می چرخیم ؟ ) آنها را خرافاتی می دانند و دلیلشان « منع استحمام در آب گرم » است ٬ مگر بر خود ما مستحب نیست که با آب سرد وضو بگیریم ؟ می گویند قبل از حمله اعراب زنان در ایران حقی نداشتن ولی زنان حتی فرماندار هم بودند و حکومت هم می کردند . چه سودی برایشان دارد جز ضرر ؟ چرا می گویند وجود ابوعلی سینا ٬ رازی ٬ فارابی و بیرونی و ... به خاطر حمله اعراب ( که تنها خوبی آن آمدن اسلام به ایران بود که حتی اگر آن هم به گونه دیگر می آمد بهتر بود ) بوده و قبل از این حمله خانمان سوز ما هیچ دانشمندی نداشتیم در صورتی که دین ایرانیان را دانشمند و پزشکی والا عرضه کرده بود . آیا با بالیدن ما به این که اولین بیانیه حقوق بشر از ایران بوده ٬ چیزی از دست می دهند که در هیچ کتاب درسی مدرسه ها از آن سخن به میان نمی آید ؟ می ترسند که ما بفهمیم دولت کشور ما زمانی مهد حقوق بشر بوده و امروزه ناقض آن ؟
« بباید بدین داستان داوری »
در قسمتی از کتاب مایده های زمینی آندره ژید ٬ از باغ ها جهان و طبیعت سخن به میان می آید . در این قسمت چنان توصیفی از این باغ ها گفته می شود که انسان در ذهن خود بهشتی زمینی می انگارد . بهشتی که در گفته های « منالک » به اوج خود می رسد ( و همین طور مدح سرگردانی ) چنان مست کننده می نماید که در ادامه آن ذهن خواننده ٬ خود به پرواز در می آید و صحنه هایی جدید را فرا تر از سطور به جلوه در می آورد ٬ دست از خواندن بر می دارد ٬ چشم هایش را می بندد و ادامه را خود در ذهن می نویسد به تحریک نفس شاعر خود می پردازد ( و اگر نمی کند چه نعمتی را از دست داده )
خواننده جلو و جلوتر می رود و به جایی می رسد که می خواند « من خواب... می بینم باغ های نیشابور را که خیام از آنها دم زده و باغ های شیراز را که حافظ وصفشان کرده .» نگهان سقوط می کند . آه سردی می کشد و باز به این می رسد که « مرغ هسایه ... » و یا به این « آب در کوزه و ما ... » یا « کوزه گر از کوزه شکسته ... » .
آن رند شیرازی را بگو که چه زیبا می نگریسته و ما را بگو که چه کور بودیم . نمی دانیم چه زیبایی هایی را نمی بینیم و واقعا کوریم . چه نعمت هایی را از دست داده ایم . غروب خورشید در کنار ساحل ٬ لمس ماسه ها با پای برهنه ( « برای من خواندن این که شن ساحل ها نرم است کافی نیست ٬می خواهم پای برهنه ام این نرمی را حس کند » ) . انسان می تواند گرمای شدید را چنان توصیف کند که همان زمان آرزوی آن را بکند و بر عکس . دنیا چه زیبا می شود اگر این چنین بنگریم : « گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد » و حتی وظیفه ما این است « کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم » .
پس « بکوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چیز که بدان می نگری »
این خطابه ای به خودم بود ٬ شاید تلنگری باشد . خوشا به حال کسی که زیبا می بینی .
روزی ٬ زیبایی و زشتی در ساحل دریایی به هم رسیدند و به هم گفتند « بیا در دریا شنا کنیم » برهنه شدند و در آب شنا کردند ٬ و زمانی گذشت و زشتی به ساحل بازگشت و جامه های زیبایی را پوشید و رفت .
زیبا نیز از دریا بیرون آمد و تن پوش اش را نیافت ٬ از برهنگی خویش شرم کرد و به ناچار ٬ لباس زشتی را پوشید و به راه خود رفت .
تا این زمان نیز ٬ مردان و زنان ٬ این دو را با هم اشتباه می گیرند . اما اندک افرادی هم هستند که چهره زیبایی را می بینند ٬ و فارغ از جامه هایی که بر تن دارد ٬ او را می شناسند و برخی نیز چهره زشتی را می شناسند و لباس هایش او را از چشم های اینان پنهان نمی دارد .
«سرگردان - جبران خلیل جبران »
از انسان شرطی متنفرم که خود را به حیوانی تبدیل کرده .
از انسانی که تحجر ذهنش٬ سرش را سنگین کرده متنفرم .
از انسانی که جبهه ای انتخاب می کند٬ تا ابد در آن می جنگد و به باطل بودن چنگش فکر نمی کند ٬ فکر نمی کند حق با کیست؟ نمی داند جبهه جایی است که خودش باشد نه خودش ٬ جایی که جبهه باشد .
متنفرم از انسانی که فکر را فقط برای انتخاب به کار می برد ٬ نمی داند که جای اصلی تفکر در ادامه دادن است ٬ نمی داند ادامه می دهیم نه به خاطر اینکه ابتدا این را انتخاب کردیم ٬ به خاطر اینکه هنوز می دانیم که درست انتخاب کردیم .
متنفرم از انسانی که فکر کردن را فقط برای انتخاب مجاز می داند .
متنفرم از انسانی که به جای جدا شدن از جبهه ای که می داند باطل است به فلسفه چینی برای ماندن می کند و از اعتراف به اشتباه می هراسد .
متنفرم ار انسانی که انتخاب را پایان تفکر می داند ٬ جنگی آغاز می کند ٬ مقدس مآبانه می جنگد ٬ بر حق سرپوش می گذارد و هیچ چیز را ثابت نمی کند جز سنگ شدگی خود را .
متنفرم از انسانی که اندیشه اش مانند گِل می ماند ٬ شکل می گیرد ولی تغییر شکل نمی دهد.
متنفرم از انسانی که انتخابش را بر حق رجحان می دهد.
متنفرم از انسانی که می گوید من انتخاب کردم ٬ عاقلانه نبود ؟ ٬ می جنگم تا عاقلانه نشانش دهم . می گوید ترک راه احمقانه است و نمی داند ادامه دادن راه احمقانه تر .
متنفرم از انسانی که می داند این راه اش نیست ولی ادامه می دهد تا نشان دهد که می داند این راه اش است .
متنفرم از انسانی که از روی احساس ٬ منطق می سازد نه از روی منطق ٬ احساس
حالا راحت ترم .